X
تبلیغات
نماشا
رایتل

پنج‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1387

توسط: شهرزاد درویش

نظرات (3)

چاپ

آتشی که نمیرد

وقتی به سهمی که از لحظه‌های تنهاییم بهم می‌رسه نگاه می‌کنم، می‌بینم از یه پیاله‌ی خالی خالی چیزی سر ریز نمی‌شه. اینجا شناختن یا نشناختن، بودن یا نبودن خیلی بیشتر به چشم میاد. نوشته‌های خاک خورده عطسه‌ می‌زنند و نفس تازه می‌کنند و دیگه دلشون از این همه سکوتشون نمی‌گیره، پس سلام به حرف و  کلمه، سلام به آتش نامیرای عشق...



چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست.... سخن شناس نیی جان من خطا اینجاست

ســـــرم بـــه دنیا و عقبــــا فـــــرو نمـــی‌آیــد.... تبـارک الله از ایـــن فتنــه‌ها که در سرماست

در انـــدرون مـــــن خستــه دل ندانم کیست.... که من خموشم و او در فغـان و در غوغاست

دلــم ز پــــرده بـــرون شد کجایی ای مطـرب.... بنال هان که از ایـــن پــرده کار ما به نواست

مــــرا بــــه کــــار جهــــان هـرگز التفات نبـود.... رخ تــو در نظــــرم چنیـــــن خوشش آراست

نخفتـــه‌ام ز خیالــــی کـــه می‌پـــزد دل مـن.... خمار صــــد شبــــه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلــــوده شــد ز خــون دلـم.... گـرم به‌ باده بشوییدحق به دست شماست

از آن به دیــــر مغانـــــم عــــــزیـــز مــی‌دارند.... که آتشـــی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه راه بــود کــــه در پــرده می‌زد آن مطـرب.... کــــه رفت عمـــر و هنوزم دماغ پر ز هواست

نـــدای عشق تـــو دیشب در انـدرون دادنـد.... فضـــای سینــــه حافظ هنــــوز پـر ز صداست